سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان، اقتباسی از رمان «مه و شب» نوشته احمت اومیت، نویسنده چپگرای ترکیهای است. رمان اصلی در بستر تنشهای پساکودتای ۱۹۸۰ ترکیه روایت میشود و به جای تمرکز بر معمای جنایی، به روانشناسی شخصیتها و چرایی گرایش افراد به خشونت سیاسی میپردازد. اما مهدویان در انتقال این ایده به فضای پیش از انقلاب ایران، فرم را بر محتوا غالب کرده است. نتیجه اثری است که هم از اقتباس اصلی فاصله گرفته و هم در دام فرمول تکراری «عشق ممنوعه» شبکههای نمایش خانگی افتاده است.
در این نقد، با تأکید بر رابطه علت و معلولی میان عناصر تولید و پیام نهایی، نقاط قوت و ضعف سریال را بررسی میکنیم.
«کلاغ» داستان جلال، کارمند میانسال کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک در تهران پیش از انقلاب را روایت میکند. او عاشق سایه، عضو یک سازمان چپ میشود و همین رابطه ممنوعه، سایه را به سمت جاسوسی برای نفوذ در آن سازمان سوق میدهد. همزمان، پدرزن جلال که خود از شکنجهگران و مدیران ساواک است، از این رابطه آگاه دانلود آهنگ جدید شده و تهدید به قتل میکند. سریال تلاش میکند تنش، سوءظن و فضای امنیتی آن دوران را به تصویر بکشد.
نخستین نقطه قوت «کلاغ»، طراحی صحنه، لباس و فضاسازی بصری دوران پیش از انقلاب است. مهدویان با بهرهگیری از میزانسن، گریم و اکسسوار، فضای آن زمان را نسبتاً دقیق بازآفرینی کرده است. فیلمبرداری و نورپردازی نیز در خدمت ایجاد حس تعلیق و بدگمانی قرار گرفتهاند.
دومین نقطه قوت، بازیگری است. هادی حجازیفر در نقش جلال، ابهام و نرمی لازم برای یک شخصیت دوپهلو را به خوبی منتقل میکند. اما درخشانتر از او، محسن قصابیان در نقش پدرزن ساواکی جلال است. او با کنترل دقیق بدن، حرکت چشم، میمیک و گویش، شخصیتی شناسنامهدار و فراتر از تیپ کلیشهای میسازد که میتوان گفت یکی از بهترین بازیهای سال را ارائه داده است.
با این حال، همین نقاط قوت در برابر ضعفهای ساختاری چنان رنگ میبازند که گویی دکوری زیبا بر روی یک روایت سست نصب شده است.
اولین و بزرگترین ضعف سریال، ریتم کند آن است. قسمت اول برای انتقال اطلاعاتی که در بیست دقیقه قابل جمعبندی است، بیش از چهل دقیقه زمان میبرد. توالی پلانها فاقد تدوین روایتساز است و جزئیات حرکتی شخصیت جلال مانند رفت و برگشتهای بیحاصل میان خانه، محل کار و منزل معشوقهاش سایه، به جای عمقبخشی، صرفاً مخاطب را خسته میکند. این کندی نه تنها از ضعف فیلمنامه ناشی میشود، بلکه نشان میدهد کارگردان نتوانسته ریتم لازم برای یک تریلر امنیتی را برقرار کند.
سریال بدون هیچ خلاقیتی در همان قالبی حرکت میکند که این سالها در آثار مشابه دیدهایم. مرد میانسال با زندگی مخفی، زنی دیگر و خانوادهای که صرفاً بهانهای برای توجیه خیانت است. نوآوری در شروع سریال تقریباً صفر است.
موضوع بعدی، حاشیهنشینی خانواده جلال است. این ضعف مستقیماً از فرمول تکراری نشئت میگیرد. همسر و سه فرزند او چنان نقش کمرنگی دارند که حذف کامل آنها هیچ خللی در روایت ایجاد نمیکند. علت آن است که فیلمنامه، زنان و خانواده را صرفاً ابزاری برای پیشبرد ماجرای عاشقانه مردانه تعریف کرده است؛ نه کاراکترهایی مستقل با کنش و واکنش مشخص.
در سکانس گفتگوی جلال با پدرزنش، قطعه «تو که نیستی» از فرید زلاند پخش میشود. این قطعه در سال ۱۳۶۳ ساخته شده، در حالی که سریال در دهههای چهل و پنجاه میگذرد. این خطای بیست ساله، ناشی از کمبود دقت در تیم تحقیق و نظارت است و به شدت باورپذیری فضا را تخریب میکند.
ناهماهنگی در طراحی لباس نیز ایراد دیگری در این سریال است. در صحنه شکنجه، لباس کاراکترهای ساواک چنان شیک و مجلسی است که گویی به مهمانی رفتهاند. این ناهماهنگی میان نوع پوشش و فضای خشن صحنه، حاصل فقدان شناخت مشترک میان طراح لباس و کارگردان از زبان بصریِ خشونت است. جایی که نقاط ضعف فنی به یک آسیب محتوایی جدی تبدیل میشود، سکانس رفتن جلال پس از دیدن شکنجه است. او ناراحت میشود، زیر باران میرود و حسرت میخورد که کاش کتابفروش بود تا نزدیک سایه باشد. این صحنه در تلاش است تا شکنجهگر ساواکی را به انسانی حساس و پشیمان تبدیل کند. علت این رویکرد، شاید تلاش برای پیروی از فرم رمان «مه و شب» باشد که مرز بین جلاد و قربانی را کاوش میکند. اما تفاوت در اینجاست. اومیت از دل تجربه زیسته خود در زندانهای ترکیه این مرز را نشان میدهد، اما مهدویان بدون آن زیستمندی، صرفاً با دکور و دیالوگ، به بازتولید کلیشهای خطرناک میپردازد.
«ساواکیها هم آدم بودند». این پیام، در زیرمتن خود این پرسش را برمیانگیزد که «پس چرا انقلاب کردیم؟» و پاسخ نمیدهد. یک تریلر تاریخی خوب هرگز به عادیسازی یک نهاد سرکوبگر تن نمیدهد.
از طرفی دیگر، جلال در پی یافتن منبع این طرز تفکر است، در حالی که پدرزن او چندان برای این انسانهای مخالف ارزشی قائل نیست و این دوگانگی و تضاد نشان از تقابل این دو نفر در آیندهای نزدیک میدهد، همانگونه که در کتاب بیان شده است و میتواند ادامه داستان را پیش ببرد.
مهدویان در «کلاغ» یک بار دیگر نشان میدهد که فرم برایش بر محتوا اولویت دارد. دکوپاژ و میزانسن سریال به وضوح از «پل جاسوسی» اسپیلبرگ الهام گرفته، اما توانایی اجرایی آن را ندارد. نتیجه، فرمی است پیشساخته و تکرارشونده که بدون توجه به دیسیپلین شخصیتی کاراکترها (مثلاً جاسوسی که دکمه ضبط را روشن میگذارد و اعتراف میکند) صرفاً به نمایش ظاهر «ساواکیِ عینکبهچشم و کرواتزن» که نشان از روشنفکری اوست بسنده کرده است. این سطحینگری، حاصل آن است که کارگردان به جای ساخت یک اثر تاریخی، به بازسازی دکور تاریخی اکتفا کرده است.
«کلاغ» سریالی است دوپاره: از یک سو طراحی صحنه، فیلمبرداری و بازی حجازیفر و قصابیان در سطح قابل قبولی قرار دارند. از سوی دیگر، کندی مهلک روایت، تکرار فرمول کهنه عشق ممنوعه، حاشیهنشینی خانواده، اشتباهات فنی و مهمتر از همه تلاش برای سفیدنمایی ساواک، تماشاگر را با اثری روبرو میکند که نه تعلیق واقعی میآفریند و نه روایت تاریخی درستی ارائه میدهد.